تبليغاتX
دوزخ اما سرد
دیشب به صدای باران فکر می کردم

و این که چقدر عاشق بارانم

و چند وقت است زیر باران راه نرفته ام

و تو چقدر شبیه باران بودی...

 

* این نفرین تو بود یا روزگار؟

بعد تو دیگر هیچ وقت احساس معشوق بودن نداشتم.

+ نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 9:26 توسط شیرین |

از خواب که بیدار شدم، صورتم از اشک هام خیس بود. تمام شب رو گریسته بودم.

صبح گندم خریدم و صاف و پوست کنده رفتم سراغ کبوترهای امامزاده با یه دنیا آرزوهای خوب.شاید وقتی کبوترها دارن گندم ها رو می خورن آرزوهای من رو هم بخورن. اون وقت هم من از دستشون راحت می شم ، هم وقتی کبوترها پرواز می کنند، آرزوهام به آسمون نزدیک تر می شن.

رفتم کافه بارانداز.پاتوق تنهایی های دلم.توی بارانداز انگار زمان می ایسته و من بین دود غلیظ سیگاری که اونجا رو گرفته و همهمه ی آدم های دیگه ای که اونجا می یان و می رن، ساعت ها می شینم.

نشستم. افکارم هزار تیکه شده بود و هر تیکه اش  افتاده بود یه گوشه ی این ذهن پریشون. هر چی زور زدم تا فکرم رو جمع و جور کنم نشد. بیشترین زوری که زده بودم موقعی بود که یبوست داشتم یا اسهال گرفته بودم. بعد وقتی جمع و جور کردن این ذهن پریشون رو با اون موقع های خودم مقایسه کردم فهمیدم، جمع و جور کردن این ذهن ویرون هم، عجب زوری می خوادها.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 12:24 توسط شیرین |

خداوندا

تو می دانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است

چه زجری می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است.

 

پ.ن:یادم نیست برای سهراب بود این حرف یا دکتر شریعتی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 9:39 توسط شیرین

یه بار یکی بهم گفت: وقتی دلتنگ کسی می شی یعنی چی؟

 گفتم: وقتی واقعاْ دلتنگ کسی می شم یعنی اینکه می خوام همین الان اون آدم پیشم باشه.از این بهتر نمی تونستم توضیح بدم.

  حالا فکر می کنم بدترین نوع دلتنگی اینه که کسی رو بخوای همین الان پیشت باشه و اون نباشه. یه نیاز یا  یه خواستن تو وجودت که هیچ پاسخی براش تو دنیای خارج از خودت وجود نداره. پس فقط می تونی تحملش کنی یعنی مجبوری تحملش کنی . با اینکه زجر داره. درد داره . اما مجبوری که باهاش زندگی کنی.

ومن چندین روزه که دارم با این حس زندگی می کنم.باهاش راه می رم . غذا می خورم. باهاش می خوابم و بیدار می شم. باهاش نفس می کشم. با حس دلتنگی برای کسی.

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 17:41 توسط شیرین |

در پیاده رو

سایه پرنده ای نشست روی سایه درخت

بچه گربه ای از آن طرف رسید . جست زد به روی سایه پرنده ناگهان

هر چه جست و خیز کرد

در میان پنجه های خود پرنده ای ندید

چند لحظه بعد نا امید

راه خویش را کشید و رفت

آن پرنده همچنان نشسته بود بی خیال روی شاخه درخت

 

بیوک ملکی

+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 23:59 توسط شیرین |

دیروز داشتم با خانوم مهربان حرف می زدم. می گفت: "یه مطلبی می خوندم که آخرش با این جمله تموم می شد: ولی اون اتفاق ساده نیفتاد."

می گفت:" شیرین واقعیت همینه.زندگی آدم رو فقط چند تا اتفاق خیلی خیلی ساده معنا می ده. حالا یا با اتفاق افتادنشون و یا با اتفاق نیفتادنشون."

می گفت:" من نمی فهمم که بعضی از آدم ها تو زندگیشون دنبال چی هستن. چی می خوان از زندگی که به خاطر غرورشون جلوی خیلی از این اتفاق های ساده و قشنگ زندگیشون رو می گیرن. همین آدم ها یه روزی می فهمن که چه قدر ساده می تونست زندگیشون با اون چیزی که الان هست فرق بکنه"

و من فکر می کردم که دیگه هیچ وقت نمی ذارم غرورم جلوی اتفاق های ساده ی زندگیم رو بگیره که وقتی یه روزی یه جایی تو زندگیم سرم رو برگردوندم و به پشت سرم نگاه کردم با حسرت نگم که" چه ساده می تونست باشه و نیست. چه ساده می تونست اتفاق بیافته و نیافتاد."

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 12:15 توسط شیرین |

حماقت یعنی همین چیزی که الان توش هستی خانومی

دقیقاْ یعنی همین

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 22:45 توسط شیرین |

سلاخی می گریست

به قناری کوچکی دل باخته بود.

+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 23:9 توسط شیرین |

امروز رفتی، امروز برای همیشه رفتی

بردنت، برای همیشه

و من فکر می کردم، هر چه قدر هم دلم برات تنگ بشه، هر چه قدر هم دوستت داشته باشم

الان نمی تونم نذارم که ببرنت

دلم برات تنگ می شه، خیلی دلم برات تنگ می شه

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 12:11 توسط شیرین

چیزهایی هستند که چنبره می زنند در گلوی آدم.هی آنها را قورت می دهی،هی آنها را محکم قورت می دهی،اما عین پرنده ها فرار می کنند.هی میخواهی از گلویت پرشان دهی،اما پرنده خانگی شده اند دیگر بلد نیستند بپرند،پس می چسبند گوشه ی قفس،چنبره می زنند در تو و هر چه تقلا می کنی ولت نمی کنند.عین پرنده ها از درون دلت برمی گردند به گلویت.

سرکش اند،خودسرند،تنهایی اند،تنهایی.

امروز تنهایی بود که مرا درنوردید.نشست گوشه گلویم،پرید توی ذهنم،اما بیرون نپرید.هی کتاب خواندم که شاید قاطی خیال ها پرواز کند.هی زدم این کانال وآن کانال.یک شبکه اخبار داشت.یک شبکه فیلم داشت،یک شبکه ورزش و خیابان پر بود از دوچرخه سواران ده ساله و سه چرخه سواران پنج ساله.من هیچ کدامشان نبودم که بدوم در کوچه.

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 21:17 توسط شیرین |